دنیای متفاوت

خواب پشت فرمون
نویسنده : الهام - ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٥
 

 

دیگه امروز مطمئن شدم که من با رانندگی تو اینجا مشکل دارم.

از زمانی که گواهینامه اینجا رو گرفتم و رانندگی کردم، یه چیزی برام خیلی عجیب بود و اونم احساس خواب آلودگی (بعضی اوقات شدید) حین رانندگی تو اتوبان ها بود. احساسی که هیچ وقت تو ایران دچارش نمی شدم. حتی زمانی که برای مدت طولانی و یا دیروقت رانندگی می کردم هیچ وقت به این مشکل برنخورده بودم. اما اینجا جدا این مساله برام معضلی شده.

حداکثر سرعت مجاز توی اتوبان های سوئیس 120،‌ توی اتوبان های اتریش 130 و توی خیلی از اتوبان های آلمان بدون محدودیته. امروز ظهر از سوئیس به مقصد آلمان برای سفر کاری راه افتادم و توی مسیر باید از اتریش می رفتم. جالب بود که تا زمانی که توی اتریش بودم طبق معمول کلنجار می رفتم که این حس خوابه قوی نشه و آزارم نده. اما به محضی که وارد اتوبان آلمان شدم و سرعتم اومد رو 190 دیگه ناخودآگاه کاملا هشیار و سرحال شدم و خوابم پرید. نمی دونم دقیقا دلیلش چیه اما فکر می کنم وقتی محدودیت سرعت وجود داره اونم نه در حد خیلی زیاد و از اونجایی که جریمه ها هم سنگینه، آدم سعی می کنه رو بالاترین حد سرعت بمونه، در نتیجه تغییرات زیادی ایجاد نمیشه و بدن بعد یه مدت به یه حالت سکون میره که این سکون وقتی با حرکت سرعت ثابت ماشین همراه میشه تبدیل به گهواره ای میشه که میتونه آدم رو خدای نکرده به خواب ابدی ببره.

اما وقتی محدودیت سرعت و یا خطر جریمه ای وجود نداره بدن حین رانندگی تکاپوی بیشتری میکنه و هوشیارتره. البته همکار من هم دلیل جالبی آورد که شاید به این دلیل باشه که تو سرعت بالا هیجان بیشتره و در نتیجه گردش خون بالا میره و مانع خواب آلودگی میشه. 

بنا به هر دلیلی که باشه من از رانندگی تو آلمان خیلی لذت می برم چون جدال آمیزتره مثل رانندگی در تهران.


 
 
ارزش
نویسنده : الهام - ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢۸
 

ارزش

چیه واقعا؟ وجود خارجی هم داره؟ یا فقط یه قرار داد یا چهارچوبه که ما واسه دلخوشی خودمون و بسته به حالمون مطرحش می کنیم و بهش احترام میذاریم و بعد کم کم بزرگ میشه و بزرگ و بزرگ تر به طوری که دیگه تبدیل میشه برامون به یه قانون درونی و دیگه شکستنش آزارمون میده. خوب آدم هم موجود تغییر پذیریه امروزش با فرداش الزاما یکی نیست. خوب تا کجا به این ارزش پایبند می مونه؟ مرز زیر پا گذاشتن ارزش ها کجاست؟ تا کجا باید مثل کنه بهشون چسبید؟

نمی دونم جواب این سوال ها چیه! اما دیروز دلم خواست یکی از ارزش های مهمم رو بشکنم و پامو از چهارچوبش فراتر بگذارم و ببینم اونور این خط چه خبره! احتمالش بود که بعدش خودم رو سرزنش کنم اما پای تبعات تصمیمی که گرفته بودم ایستاده بودم.

حالا هم یه حس غریبی دارم، حسی که شاید اگه بهش میدان بدی بخواد هی سرزنشم کنه. اما راستش احساس می کنم یه جور دیگه هم میشه دید:

اینکه بعضی اوقات زیر پا گذاشتن ارزش ها می تونه دو تا مزیت داشته باشه:

- از تکبر و منم منم کردن آدم ها کم می کنه و دیگه آدم به راحتی بقیه رو قضاوت نمی کنه.

- و یه جورایی آدم رو از تعصب کورکورانه دور می کنه. یعنی آدم با امتحان داخل و خارج چهارچوب ارزشش بهتر می تونه قضاوت کنه که آیا می خواد به اون ارزش بچسبه یا نه.

من که هنوز ارزش مذکورم رو دوست دارم:)


 
 
درگیری های من و زندگی
نویسنده : الهام - ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٢
 

امروز این جمله رو از وودی آلن تو فیس بوک خوندم:

In my next life I want to live my life backwards. You start out dead and get that out of the way. Then you wake up in an old people's home feeling better every day. You get kicked out for being too healthy, go collect your pension, and then when you start work, you get a gold watch and a party on your first day. You work for 40 years until you're young enough to enjoy your retirement. You party, drink alcohol, and are generally promiscuous, then you are ready for high school. You then go to primary school, you become a kid, you play. You have no responsibilities, you become a baby until you are born. And then you spend your last 9 months floating in luxurious spa-like conditions with central heating and room service on tap, larger quarters everyday and then Voila! You finish off as an orgasm!

راستش خیلی از ظرافتش خوشم اومد. تمام روز تو ذهنم بود. داشتم فکر می کردم اگه واقعا چنین چیزی ممکن بود نصفی از مشکلات من با پوچ بودن زندگی حل می شد.

نمی دونم این اسمش افسردگیه یا بلوغه یا پوچ گرایی یا هر چیز دیگه ای، اما الان یه چند سالیه که وقتی به روند زندگی فکر می کنم و خصوصا به اون دوران رکود و مرگ تهش تمام زندگی به نظرم پوچ و بی مفهوم و حتی مزخرف میاد. نه اینکه بخوام با این نتیجه موهامو بلند کنم و حموم نرم و دیگه بزنم زیر همه چی و رها کنم زندگی رو اما یه جورایی وقتی زیاد رو این قضیه تمرکز می کنم بی تاب میشم، اون هیجان همراه با استرس مرگ اونقدر برام پررنگ میشه که فکر کردن به سپری کردن این همه سال با اون هیجان منفی برام تبدیل به عذاب میشه و اون موقعست که دلم می خواد همه چی همون لحظه تمام بشه. هنوزم به اون جمله خودم معتقدم که ما محکومیم به زنده بودن پس باید به بهترین نحو زندگیش کنیم اما تو ابن مواقعی که حس پوچی میاد سراغم زندگی برام تبدیل میشه به یه تلاش بیهوده و فرسوده کننده که آخرش هم هیچ کی نمی دونه چی میشه!

امروز داشتم با خودم فکر می کردم که خوبه من تمایلی به سیگار ندارم وگرنه با این تفکرات احتمال معتاد شدنم زیاد بود. ولی کاش واقعا این گفته وودی آلن عملی بود چون اون موقع به جای فکر کردن به این مرگ لعنتی با فکر کردن به اون ارگاسم تهش کل زندگی خر کیف بودم :)

 

 پ.ن: اخیرا کرم افتاده تو وجودم که برم کلاس پیانو.


 
 
 
نویسنده : الهام - ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٠
 

یه مدت اصلا نوشتنم نمیاد!!! انگار ذهنم خالی شده از همه چی!


 
 
بی اخلاقی اخلاقی
نویسنده : الهام - ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۳
 

یه پرسشی یه مدته که توی ذهنمه و باهاش کلنجار می رم. 

شاید بشه خلاصش کرد به این صورت که آیا همیشه اخلاقی بودن بهترین راه حله؟؟!!

دوست دارم در قالب یک مثال توضیحش بدم:

فرض کنید بهترین دوست شما عاشقانه درگیر یک رابطست. این دوست خوب توی رابطش خوشحاله و داره ازش لذت می بره. نه کمبود آزاردهنده ای حس می کنه و نه شکی داره به چیزی. غافل از اینکه شما کاملا مطمئنید که پارنتر ایشون درگیر رابطه دیگه ای هم هست!!!

حالا سوال اینه که تو این شرایط چه عکس العملی باید نشون داد؟

خوب خیانت یک عمل اخلاقی نیست. من فکر می کنم اولین و احساسی ترین راهکاری که به ذهنم می رسه اینه که اون دوست رو از این خیانت با خبر کنم. اما آیا این یه جورایی به دوستی خاله خرسه منجر نمیشه؟؟!! من تلاش می کنم که یک آدم خوشحال رو با خراب کردن منبع خوشحالیش با یک غم و ضربه بزرگ رو به رو کنم و احتمالا نابودش کنم،فقط و فقط به این خاطر که دوستمه و نمی خوام غم ببینه و همیشه شادیش رو می خوام. کمی مسخره نیست این تضاد؟؟!!!

دارم خودم رو می کشم که یک کلام بگم آیا واقعا اینجا هم باید بر ضد نااخلاقی شورید؟؟ آیا تو این شرایط که دوست من خوشحاله بهتر این نیست که با خوشحالیش رهاش کنم. یه روز بیشتر خوشحال باشه بهتره، یا زودتر نابود شه با احتمال اینکه اگه الان نابود نشه ممکنه در آینده بفهمه و نابود شه؟؟؟!!

اگه یه ذره دقت کنیم مثال هایی از این دست تو اطرافمون زیاده، واقعا راه حل درست در مواجهه با این شرایط چیه؟

همونطور که گفتم این روزها خیلی دارم به این مساله فکر می کنم. امیدوارم هیچ وقت تو این شرایط قرار نگیرم اما فکر می کنم اگه روزی قرار گرفتم احتمالا ترجیح میدم به دوستم بیشترین فرصت رو برای لذت بردن از شادیش بدم. 

پ.ن: تاکید می کنم که این حالت صرفا یک مثاله که به نظرم بهتر می تونست دغدغه ذهنی من رو توصیف کنه و از روی هیچ مشکل واقعی ای در اطراف بنده نشات نگرفته. دوستان یه وقت نگران رابطه هاتون نشین :)


 
 
سال نو مبارک
نویسنده : الهام - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٦
 

امسال چندان اومدن سال نو برام محسوس نبود. اولین سالی بود که سال تحویل رو خواب موندم و سفره هفت سینی نبود که بشینم دورش.

امسال حتی فرصت نشد مثل هر سال تو آخرین لحظه های سال 90 خلاصه این سال رو برای خودم ثبت کنم. اما می تونم بگم که برام سال پرباری بود. تغییرات زیادی برام رخ داد و فرصت های زیادی پیش روم قرار گرفت. 

اما سال 91 تا این لحظه سال خوبی بوده. سالی که با یه عالمه سفر آغاز شد و امیدوارم تا آخرش هم پر از سفر های هیجان انگیز باشه.

 

 


 
 
 
نویسنده : الهام - ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢۱
 

این روزها بیشتر از هر چیزی دلم می خواست موسیقیدان بودم. شاید اونوقت می تونستم تمام افکار و خاطرات و دغدغه هایی رو که این روزها داره مغزم رو مچاله می کنه با نت ها بیان کنم و اونقدر بنوازموشون که ازشون خالی بشم.


 
 
من و مهندسی
نویسنده : الهام - ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٩
 

از وقتی می رم سر کار مفهوم این رو که همیشه میگن فضاهای مهندسی فضاهای مردونست رو بیشتر حس می کنم. این موضوع فقط مختص ایران نیست بلکه تو این سالها هم همیشه دیدم که رشته های مهندسی اصولا کمتر داوطلب دختر داره و حتی شاید بتونم بگم که تو این زمینه ما تو ایران جلوتریم. یعنی ما ایرانی ها برامون عادیه که یک دختر مهندسی بخونه اما تو این کشورهای اخیر به مراتب دیدم که وقتی شغلت رو می گی مهندس با تعجب تقدیرت می کنن و حتی تو محیط های کاری هم کمتر مهندس دختر می بینی.

بگذریم داشتم می گفتم که از زمان شروع کار این که به عنوان یک دختر وارد فضای مردونه شدم رو بیشتر حس می کنم. تو اکثر جلسه ها تنها دختری هستم و گاهی نیاز دارم تا یک جمع 10-12 نفره رو متقاعد کنم. خوب از لحاظ شخصیتی اصولا مشکلی با این قضیه ندارم و بارها بودن تو فضاهای عمدتا مردونه رو تجربه کردم ااما اینبار برام یک تجربه جدیده. فکر می کنم دلیلش این باشه که اون فضاها یه فرقی با این فصای کاری الانم دارن و اون اینه که یا دوستانه بودن یا دانشجویی و یا این که تو محیط ایران بوده که اصولا فرهنگ گفتگو با اینجا متفاوته و حرف ها باید اصولا در لفافه و غیر مستقیم گفته بشه. اما تو این فضای کاری که اصولا سلسله مراتب و تبعیض های جنسیتی خیلی کمرنگ تره رسما بهم این فرصت رو می ده تا توانایی های مهندسی و گفتمان خودم رو بهتی محک بزنم. اینکه ببینم تا چه حد می تونم مسائل رو آنالیز کنم و دیگران رو متقاعد کنم برام به صورت یک جدال جذابه که باعث شناخت بهتر خودم میشه. خصوصا یکی از جدال ها ایمه که تو این فضایی که تفکر و آنالیزهای مردونه غالبه باید سعی کرد مثل جوجه اردک سیاه بین اردک های سفید تو چشم نبود.

نکته جالب دیگه اینه که این تفاوت کلی نگری و جزئی نگری بین مردها و زن ها با وضوح بیشتری حس میشه و به عنوان یک زن فکر می کنم باید مراقب باشم تا تعادلی بین این دو دیدگاه ایجاد کنم که نه کلی دیدن باعث نادیده گرفته شدن نکات مهم بشه و نه جزئی دیدن سرعت پیشرفت کار رو بگیره. 


 
 
عقل و منطق و فاصله ممنوع
نویسنده : الهام - ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٧
 

میای بریم یه گوشه دنیا، دور از هر بنی آدمی عاشقی کنیم؟

بیا بریم یه کنج خلوت که فقط خودمون دو تا باشیم تو آغوش هم گم شیم، اونقدر گم بشیم که دیگه نتونه کسی پیدامون کنه.

فکرشو بکن بریم یه جای آروم پر از آفتاب،‌ یه جایی که خورشید توش فقط طلوع می کنه و غروبی نداره عقلمونو جا بگذاریم پشت در اتاق و به هرچی منطق و فکر منطقیه پشت کنیم و در رو ببندیم و تو آغوش هم حل بشیم، اونقدر به هم بچسبیم که یکی بشیم،‌ که دیگه فصل مشترکمون محو بشه. انگار که سالهاست عاشقانه با هم زندگی کردیم.

راستی یادمون باشه دم در فاصله هارم بگذاریم کنار عقلهامون، آخه فاصله ها دشمن عشق بازین. نمی ذارن بهم نزدیک بشیم و از تماس پوست به پوست که تو غربت غنیمته لذت ببریم، انگار که مثل یه لایه عایق می شینن رو پوست و همه چی رو خراب می کنن.

اصلا چرا مثل اسکار و بانوی گلی پوش زندگی نکنیم: می تونیم روز اول عاشق هم بشیم، روز دوم برای اولین بار از هم آغوشی هم لذت ببریم، روز سوم بچه دار شیم،‌روز چهارم از بزرگ شدن بچه هامون لذت ببریم و روز پنجم هم انگاری که لحظه مرگمون فرا رسیده کوله بارمون رو بندازیم رو دوشمون و هرکی راه خودشو بره. از کجا معلوم شاید یه بار دیگه تو این مسیر پر فاصله باز بهم رسیدیم و باز عاشق هم شدیم و باز .... 

بیا، بیا بریم یه جای خلوت و بعد این همه سال یه دل سیر عاشقی کنیم.

 


 
 
 
نویسنده : الهام - ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٦
 

Goodbye my love

Goodbye my friend

Goodbye my pain

Goodbye my joy

.

.

.

.

(the descendants)


 
 
← صفحه بعد