روهان واسم یه پروژه تعریف کرد. یه سری فلفل قرمز بهم داد که لای دستمال دونه هاشو رشد بدم. حالا دونه های فلفلم دارن جوونه زدن. کلی هیجان دارم. از حالا دیگه یه موجود زنده دارم که باید ازش مراقبت کنم یه وقت نچاد! دیگه فکر کنم دست و بالمم برای سفر بسته بشه, آخه دست کی بسپارم این دونه های زبون بسته رو که ازشون خوب مراقبت کنه؟؟!!
شاید یه جور مازوخیسم مزمن باشه، اما با اینکه از کاغذ بازی موقع اقدام کردن برای ویزای جاهای مختلف کلی بدم میاد و عزا می گیرم اما از اونطرف وقتی ورقه های پاسپورتم از ویزاهای جاهای مختلف پر میشه خوشم میاد. انگار یه جورایی رد پام رو تو جاهایی که گذاشتم نشون میده و تعداد ورقه های سفیدش بهم یاداوری می کنه که هنوز خیلی جاهای دیگه هست که باید ببینم.
بعضی اوقات فکر می کنم اگه قرار نبود ویزا بگیریم چقدر پاسپورتم خسته کننده می شد :)
گفتم که مازوخیسم مزمنه، زیاد جدیش نگیرین!
Having a hot bath in an outdoor pool in (-5C) was ausome!!
کریسمس امسال هم به احترام سال های پیش برای دوستان مسیحیم توی فیس بوک و ایمیل تبریک گذاشتم. اما راستش بعد از مدتی پشیمون شدم. دلیلش هم این بود که منطق قانع کننده ای برای خودم پیدا نکردم و احساس کردم اینم از اون جو گیر بازی های ایرانیه که بعضی اوقات دچارش می شم بدون اینکه به ریشه هاش فکر کرده باشم. شروع این فکر در من از جایی بود که فهمیدم خیلی از پروتستان های رادیکال کریسمس رو جشن نمی گیرن.
نکته اینجاست که وقتی کسی توی فیس بوک و یا به من عید قربان یا عید غدیر و یا تولد حضرت محمد رو تبریک می گه برام خیلی عجیب و راستش بی مفهوم میاد. همیشه پیش خودم میگم بابا بی خیال و فکر می کنم ریشه این قضیه تو تفاوت مفهوم من با اونها از دینه. این اتفاق تنها مخصوص دوستان ایرانیم نیست و در مقابل دوستان ترکم هم که برای عید قربان اهمیت خاضی قائلن اتفاق میفته. به همین دلیل هم امسال بعد از تبریک گفتن تولد حضرت مسیح دچار یه تضاد شدم که زیاد دوستش نداشتم.
نکته اینجاست که من فکر می کنم که خیلی از ماها به دلیل بزرگ شدن تو محیطی که حق انتخاب دینمون رو نداشتیم و همیشه دین به اجبار و به زور چماق به خوردمون داده شده یک موضع منفی نسبت به دین داریم که خیلی از اوقات پشتش فکری نیست و از اونجایی که تمرکز جامعه ما روی اسلام بوده این موضع منفی نسبت به اسلام قویتره. توی خیلی ها این حس رو می بینم که مسلمون بودن رو نوعی عقب ماندگی میبینن در حالی که نسبت به یک مسیحی معتقد این حس رو ندارن ( قصد توهین به افراد معتقد رو ندارم ولی متاسفانه بعضی ها چنین دیدگاهی رو دارن). برای من خنده داره وقتی می بینم که خیلی از دوستانی که اگر نظر و موضعشون رو در مورد دین بپرسی همه چیز رو از بیخ و بن زیر سوال می برن و کتمان می کنن، بعد کریسمس رو تبریک می گن و به طور جدی جشن می گیرن و درخت می گذارن!!! نمی خوام بگم کدومش خوبه و کدومش بد فقط من توی این عمل یک تضاد و تقلید شاید کورکورانه میبینم یه چیزی تو مایه های مرغ همسایه غازه. یه چیزی از جنس خودباختگی فرهنگی که تو جامعه ما گم پیش نمیاد.
برای جلوگیری از سوء تعبیر دو نکته رو تاکید می کنم:
- اینکه شاید خیلی ها اینطور توجیه کنن که کریسمس دیگه از حالت یک جشن مذهبی در اومده اما برای من این زیاد منطقی نیست؛ یکی به دلیل اینکه هرچی باشه این جشن ریشه های کاملا مذهبی داره. عاشورا هم توی حداقل شهری مثل تهران دیگه از حالت عذاداری خارج شده و تبدیل به فستیوال مد و جشن خوشگذرونی شده اما برای من توجیحی نیست که تائیدش کنم و دیگه اینکه من حدس می زنم از دید کسی که تو جامعه مسیحی بزرگ شده و همون موضع منفی رو که ما نسبت به اسلام می گیریم نسبت به مسیحیت داره اینطور نباشه.
- نکته دیگه اینکه من این متن رو به هدف حمایت یا سرکوب هیچ دینی ننوشتم و حتی موضع خودم رو هم نسبت به دین ابراز نکردم که بحثم منحرف نشه پس خواهش می کنم که این برداشت رو از این متن نکنین.
خلاصه کلام این که اگر دین و حوادث مرتبط باهاش برام مهمه پس باید نسبت به موارد مشابه مثل تولد ها و ... حسم کم و بیش یکی باشه و اگر خیلی چیزهاش رو زیر سوال می برم و یا قبول ندارم پس این تبریک گفتنم با فکرم در تضاده و شاید یه جورایی دامن زدن و بها دادن به عقیده ای خلاف عقیده خودمه.
تصمیم گرفتم از سال بعد فقط سال نو رو به دوستان مسیحیم تبریک بگم.
هزار مرتبه خدارو شکر می کنم ولی چرا ته دلم حالش بده؟؟؟
یه همکار آلمانی دارم به اسم ماتیاس. تو این مدت 4-5 ماه خیلی باهم جور و صمیمی شدیم. پسر خونگرم و مهربونیه و شاید بشه گفت که زیاد سردی ظاهری آلمانی ها رو نداره و نسبتا خیلی اجتماعی تره و خیلی نسبت به فرهنگ ما کنجکاوه و زیاد پیش میاد که راجع به ایران و نحوه زندگیمون بپرسه یا بحث کنه.
پریروز داشتم براش توضیح می دادم راجع به فرهنگ شوخی کردن و مسخره بازی راجع به مسائل س.ک.س.ی تو ایران. چیزی که بین ایتالیایی ها، اسپانیایی ها و یونانی ها هم پررنگه اما اینطور که ماتیاس می گفت تو آلمان بیشتر یه تفریح مردونست و اصولا دختراشون از این شوخی ها خوششون نمیاد.
خلاصه داشتم براش توضیح می دادم که به خاطر محدودیت هایی که تو این زمینه تو فرهنگ ما وجود داره و به خاطر تابویی که هست، زیاد راجع به این مسائل صحبت نمیشه و همین باعث میشه که با بازی با کلمات بشه سوِژه های بیشتری برای خندیدن پیدا کرد. در این بین ازم پرسید منظورت چیه از بازی با کلمات؟
خوب به طور مسلم سخت بود این یکی رو بهش توضیح دادن اما زورمو زدم تا با ترجمه مستقیم از فارسی به انگلیسی براش روشن کنم. بهش گفتم:
ببین مثلا معادل مستقیم فعل to do تو فارسی معانی متفاوتی داره:
you can do your homework
you can do your job
you can do the cooking
و همچنین
you can do a girl که چنین جمله ای تو انگلیسی مفهومی نداره و یک ترجمه مستقیم از فارسیه. جالب بود به اینجا که رسید با تعجب بهم گفت :
you can do it with a girl
و بعد من مجبور شدم براش توضیح بدم که چون ما تو ایران یک فرهنگ مرد سالار داریم متاسفانه you don't do it with a girl and you do a girl که خوب طبق معمول براش بامزه و در عین حال تعجب آور بود.
اما چیزی که برای من جالب بود این تفاوت فرهنگی بود. اینکه این عمل تو فرهنگ ما چقدر فاعل و مفعولی جا افتاده و تو فرهنگ اینها چقدر یه کار شریکیه که بلافاصله بعد از شنیدن جمله من بهش عکس العمل نشون داد تا من رو تصحیح کنه. احساس کردم اصلا براش مفهومی نداره که بخواد به این عمل یه طرفه نگاه کنه و همون لحظه یاد تمام زنهایی افتادم که به واسطه این فرهنگ غلط قربانی خشونت جنسی شدن و برای همیشه فرصت لذت بردن از این حس زیبا رو از دست دادن.
تو اینجور مواقع اصولا خوشحال میشم از اینکه تا زمانی که ایران بودم و یا حتی شاید بعد از اومدن از ایران در جمع های ایرانی اگر شرایط و فرصت مناسبی بود تمام تلاشم رو می کردم تا با صحبت، بحث و یا حتی شوخی کردن در مورد مسائل جنسی سعی کنم این تابوهارو بشکنم و کاری کنم که این مسائل به گوش آدم ها بیاد و سدش کم کم براشون شکسته بشه. هرچند که شاید بعضی اوقات هم بهای سنگینی برای این رفتار که در ظاهر می تونست تو اون فرهنگ غلط سوء تغبیر به بی حیا و جلف بودن و ... بشه پرداخت کردم، اما در کل اگه حتی تونسته باشم رو یک نفر از اطرافیانم که مطمئنم بیشتر از یک نفر هم بودن تاپیر گذاشته باشم از کارم راضیم.
خیلی وقت بود که می خواستم راجع به سفر به هند بنویسم اما نمی شد.

اینبار سفرم به هند زیاد توریستی به حساب نمی اومد به دو دلیل: یکی اینکه سفر کاری اصولا توش کمتر زمان توریستی گشتن هست و دیگه اینکه شهری که توش بودم (ناوساری) اصلا مکان توریستی ای نبود. اما خوب خوبیش این بود که اون فقر هند رو می شد به صورت خالص دید و درک کرد.
به طور کلی به نظرم هند یه دنیای دیگست. تصویری که من تو این شهر دیدم این بود:
تو نگاه سطحی اول یه دنیای شلوغ و کثیف و درهم بر هم. تو خیابون ها آدم و گاو و سگ و مرغ و خروس و ماشین تو هم لول می خورن. نه نظمی وجود داره نه قوانین راهنمایی و رانندگی. همه جا پر از همهمه و سر و صداست. کنار ظرف های آشغال به جای گربه گاوها وول می خورن. مردم با پاهای برهنه و ترک خورده تو خیابون راه می رن. خونه ها در ابتدایی ترین حالت ممکن و معمولا قدیمی و داغون شدست و اصولا به آلونکی با سقف پوشیده شده با پلاستیک بیشتر شبیه.
اما تمام این توصیف ها تو نگاه اوله، اگه ذهنت رو براش آماده کنی که باهاش روبه رو شی زیر پوست این شهر با این فقر و نکبت هزاران چیز برای کشف کردن پیدا میشه که می تونه این کثیفی و بی نظمی رو برات کمرنگ کنه.
یکی از مسائلی که برام جالب بود روحیه مردم که فکر می کنم از ایدئولوژیشون نشات می گیره. تو چهره این مردم با این وضع زندگی تو فقر اثری از غم نیست و گویا همشون راضی و حتی خوشحال به نظر میان و همین امر باعث می شد که من حس ترحم و افسردگی نسبت به این مردم بهم دست نده.
اما در کنار تمام این توصیف ها انصافا از غذاهاشون نمیشه گذشت که بسیار خوشمزه و تنده!!
معلم زبانم اتریشیه اونروزی میگه من 52 سالمه،عمر مفیدم دیگه حداکثر 30 سال دیگست. می خوام برم واسه خودم از زندگی لذت ببرم...
پیش خودم فکر کردم: من هم 28 سالمه و به نظر خودم عمر مفیدم ماکسیمم 32 سال دیگست!!!
معلوم نیست ما خیلی ناامیدیم یا اینا خیلی امیدوار!!!
- دیشب خواب دیدم یه نوزاد رو به فرزندی قبول کردم. هنوز هم لذت داشتنش برام ملموسه. تو کل خواب از زمان نوزادی تا یک سالگیش سپری شد. خیلی ارتباط قشنگی بود، خیلی.
باید هر جور شده یه روز مادر شم. از این تجربه نمی تونم بگذرم.
- رئیس رئیس رئیس من میشه عضو هیات اجرایی شرکت یا همون CEO. امروز این آقای رئیس رئیس رئیس من 40 ساله شد و من چه از روی ظاهرش و چه از روی سمتش تمام روز در حیرت بودم که هنوز 2 سال از مردی که من رو عاشق خودش کرد کوچیکتره!!!! چقدر بعضی اوقات آدم ها تو عدد ها گم می شن!
بالاخره اولین خونه خودم رو مبله کردم.
هیچ وقت توی زندگیم چنین فرصتی پیش نیومده بود. حتی تجربه اسباب کشی رو هم نداشتم. از زمانی که به دنیا اومدم تا زمانی که ایران رو ترک کردم همیشه تو یه خونه بودیم. بعد از ترک ایران هم که دوران دانشجویی همیشه تو خوابگاه بودم که خودش اسباب اثاثیه داشت. همین شد که الان این موقعیت رو پیدا کردم که خونه خود خودم رو با سلیقه خودم پرش کنم.
هیچ وقت تصور نمی کردم که مبله کردن یه خونه اینقدر کار داشته باشه!!! با گذشت یک ماه و نیم هنوز هم عمده وقت من میره برای کامل کردن خونه. اما در نهایت با اینکه تجربه زمان بر و انرِژی گیریه اما برای دفعه اول لذت بخشه ( البته تاکید می کنم که احتمالا فقط دفعه اول ! ) یه جورایی عین یه جدال می مونه هم سر هم کردن وسایل و هم انتخاب و جور کردنشون از لحاظ رنگ و فرم.
خونمو دوست دارم،یه خونه نقلیه با دو تا بالکن و پر از رنگ های شاد و گرم. یکی از بالکن ها یه منظره زیبا رو به کوه داره. اینجا داشتن بالکن خیلی چیز مهمیه چون هوا که خوب میشه مردم نصف اوقات در حال گریل گذاشتن و آفتاب گرفتن.
جدای از تهیه و تدارک وسایل خونه نمی دونم چرا به نظرم آدم وقتی میاد خونه خودش بیشتر کار براش پیش میاد و وقتش بیشتر گرفته میشه و من از این موضوع اصلا خوشحال نیستم.
نظرات ()