دنیای متفاوت






الهام


صفحه نخست
تماس با نویسنده
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

نویسندگان وبلاگ
الهام


آرشیو وبلاگ
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤


لینک دوستان
قوی سیاه
وارونه
honestypays
ادوار
رها
درويش
علک
همان گونه که هست
باز کن، منم
خاطرات من به قلم مامانم
کوچه گرد
اينجا هنوز چراغی روشن است
نسیمک
قدم زدن بر روی آب
خودم.خودت
شايد زمانی ديگر
در آغوش اندیشه
حضور
چنچنه
کوه و فلسفه
وبلاگ فارسی
ليست وبلاگ ها
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
خرید اینترنتی
طراح قالب : سعیده
مدرسه وب

آمار و خروجی
  RSS 2.0  


لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

مدیریت بحران

اینجا در آستانه تعطیلات سال نو و کریسمس برف و بوران شدید ظرف 2 روز تو کل اروپا کلی سیستم پروازها و قطارها رو کنسل کرد و کلی آدم رو آواره فرودگاه ها کرد. خوب این دردسرش در آستانه سفرم من رو هم بی نصیب نگذاشت، اما در کنار تمام این مشکلات یه درس خیلی خوب برام داشت:

" ما تو بعضی زمینه ها خیلی کشورمون رو دست کم میگیریم"

من فکر می کنم ما بیشتر از ایرانی بودنمونیم نیست به اروپایی بودن اینها، یعنی چی؟؟

یعنی اینکه از انصاف نباید گذشت، ما تو کشورمون مدیریت بحران بهتری از اینها تو مواردی مثل برف داریم. حالا درسته که تو پروازامون مشکل ایجاد میشه اما لااقل راه های پر رفت و امد عابر پیادمون تمیزه، یا حداقل تو دانشگاه پله ها رو تمیز می کنن و همه جا یخ نمی زنه. تو خیابون ها هم سریعا شن و نمک می ریزن که ماشین ها لیز نخورن.

اما اینها به نسبت اروپایی بودنشون حتی تا این حد هم سرویس ندادن. اینجا از چهارشنبه قبل بوران به دلیل برف مردم با مشکل مواجه بودن، اما برای روز یکشنبه که اوج برف بود هیچ وسیله نقلیه ای جایگزین قطار وجود نداشت. یا مثلا تمام راه ها تا مدت ها یخ زده بود و دریغ از یک مامور شهرداری که تمیز کنه. شن و نمک که پیشکششون.

این تنها یک مثال بود اما من واقعا حس کردم با تمام مشکلات سیستم مدیریتی ایران، ما تو بعضی زمینه ها استانداردهای بالاتری نسبت به اینها داریم.

 


نوشته ی الهام در ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ در ۱۳۸۸/۱٠/٢٥

 

31 دسامبر 2008 تو تجربه سیاه ترین روزهای زندگی با یه سرما خوردگی شدید، کی فکرشو می کرد که 31 دسامبر 2009 روزهای آغازین پر از امید باشه با یه حس خوب؟؟لبخند 


نوشته ی الهام در ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ در ۱۳۸۸/۱٠/۱٠

power distance

یکی از مسائلی که اینجا وجود داره و من شدیدا ازش لذت می برم یه تفاوت فرهنگی با ایرانه به نام power distance، خود ترکیب مفهوم رو می رسونه اما اگه بخوام ساده تر بگم شاید بشه گفت سلسله مراتبی که ما تو ایران به خاطرش مجبوریم به آدم ها صرفا به خاطر مدرک و مقامشون احترام بگذاریم و این یک سدی رو بین اون آدم و افراد پایین تر می تونه ایجاد کنه که مانع از ساختن یه رابطه خوب و سازنده میشه. 

این قضیه اینجا به میزان شدید برخلاف ایرانه، یعنی در عین حال که برای فرد به عنوان بالاتر از خودت احترام قائلی اما به قول معروف می تونی تو سر و کلش هم بزنی. تو ایتالیا این قضیه نسبت به ایران تعدیل شده اما باز هم بیشتر به ایران شبیه تا اینجا.

یادم نمی ره که تو ایران می تونی بعضی اوقات دچار چه مشکلاتی بشی اگه خواسته و ناخواسته این سلسله مراتب رو رعایت نکنی.

فکر می کنم دیگه وقتشه که ما هم رو خودمون و فرهنگمون کار کنیم تا این بعدش رو تعدیل کنیم و تغییر بدیم. این خیلی به داشتن روابط دوستانه تر کمک می کنه و فکر می کنم به دنبال خودش ابعاد دیگه فرهنگی مرتبط با خودش رو که جنبه منفی داره می تونه تغییر بده. 


نوشته ی الهام در ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ در ۱۳۸۸/٩/٢٦

و باز هم....

 

دوباره چند وقته شدید بی تابم. عین یه مرغ پرکنده، هی به این در و اون در می زنم تا بلکه کمی آروم شه این التهاب، اما همش عین مسکن برای چند ساعت موثره بعدش باز همون حس و همون حال.

تاکی می خواد این وضعیت ادامه پیدا کنه؟!!!!

دیگه خسته شدم به خدا.

اگه بخواد دائمی بشه!!!!!

دلم یه مرخصی طولانی مدت می خواد از همه چی، از هر چی که از جنس آینده و  دغدغه و انتظاره.

وواایی چقدر دلم واسه طبیعت ایران تنگ شده، یه آبشار وسط یه کوه که بری توش آروم بگیری و فقط به صدای طبیعت گوش بدی.

دلم یه تماس از جنس آرامش می خواد. از اونها که با خودش غرقت می کنه. یعنی واقعا می تونه وجود داشته باشه؟؟؟!!!!

این روزها بیشتر از هر وقت دیگه ای فکر می کنم من درست اومدم. مسیر همینه؟؟؟ 

دیپرسیون از نوع عمییقققققققققققققق

 


نوشته ی الهام در ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ در ۱۳۸۸/٩/٢٢

ثبت لحظه

چقدر دوچرخه سواری تنهایی نصف شب تو خیابون های دلفت بدون هیاهوی ماشین ها، در حالیکه هوای ملس توت نفوذ می کنه لذت بخشهقلب


نوشته ی الهام در ساعت ٢:٤۸ ‎ق.ظ در ۱۳۸۸/۸/۳٠

تفاوت بین کشورهای غربی

وقتی تو ایران بودم معمولا کشورهای غربی برام یک تصویر واحد داشتن. شاید بعضی اوقات حساب امریکا از اروپا برام جدا بود اما به طور کلی با شنیدن واژه غرب یا غربی یک تصویر توی ذهنم می شست. خصوصا از لحاظ فرهنگی.

اما جالبه تو این دو سال که دو تا کشور رو تجربه کردم و با دانشجوهایی از کشورهای مختلف برخورد داشتم تازه متوجه شدم که تو همین اروپا چقدر تفاوت فرهنگی وجود داره بین کشورهای مختلفش. مثلا:

- تو کشورهای جنوبی اون تعارفی که ما تو ایران درگیرش هستیم شاید کمی به صورت تعدیل شده تر وجود داره در حالی که تو کشورهای شمالی مردم رک تر و راحت ترن تو این زمینه.

- مردم کشورهای جنوبی در مقایسه با شمالی ها محافظه کار ترن و بیشتر از شرایط نامشخص پرهیز می کنن. 

- میشه گفت مردم سوئد و هلند مودب تر هستن و به یک سری مسائل اخلاقی بیشتر اهمیت می دن. این رو هم میشه تو نحوه برخوردشون و احترامی که قائل می شن دید و هم تو سطح جامعه. مثلا اینجا خیلی به ندرت صحنه لب دادن یا این تیپ کارایی که معمولا آدمها تو خلوت انجام می دن میبینی، در حالیکه تو ایتالیا ساعت های ناهار میدون جلو دانشگاه به نوبه خودش xxL بود:) البته شاید این رو بشه یه حور دیگه هم تعبیر کرد:  یکی تاثیر سرمای هوا و دیگه اینکه برای شمالی ها بوسیدن خیلی پدیده خصوصی ای هست. این حتی در مورد بوسیدن ساده روی گونه هم صدق می کنه. یعنی باید خیلی بهشون نزدیک باشی تا موقع خداحافظی یا سلام ببوسنت.

- مردم شمالی خیلی آروم تر و خونسردترن. اینجا حتی تو یک مکان شلوغ هم سر و صدای زیادی از آدمها نمی شنوی. در حالیکه مردم جنوبی معمولا با صدای بلندتر حرف می زنن و استرسی ترن.

-توی کشورهای شمالی تفاوت زن و مرد خیلی کمرنگ تره (تو سوئد و هلند که تقریبا حذف شده، آلمان رو مطمئن نیستم) اما تو کشورهای جنوبی هنوز این به چشم می خوره.

 


نوشته ی الهام در ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ در ۱۳۸۸/۸/٢٤

 

یه خروار کار ریخته سرم که نمی دونم به کدومش برسم. حالا همه اینها به کنار دغدغه برنامه ریزی و اقدام واسه سال آینده هم اومده سراغم. ای خداااا آخه چرا من یاد نگرفتم برنامه ریزی کنم و بهش عمل کنم؟؟؟!!!


نوشته ی الهام در ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ در ۱۳۸۸/۸/۱۸

اولین روز هفته

ساعت ٨:۴۵ می فهمی که کلاست ساعت ٩ شروع میشه نه ٩:٣٠. بدو بدو یه صبحانه ای می خوری و لباس پوشیده نپوشیده میزنی از خونه بیرون. با تمام توانت پا می زنی. تا حالا اینجوری تند با دوچرخه نرفتی، اونم تو سربالایی ها. آ خه این هلندی ها رو وقت شناس بودن حساسن. بالاخره می رسی به دانشگاه و تازه می فهمی کلید قفل دوچرخه تو جیب بارونیت تو خونه جا مونده. یا باید از کلاس بگذری یا از ۶٠یورو. فی امان الله دوچرخه رو تو جایی که به نظر امن تر از بقیه جاها میاد بین دوچرخه های دیگه قایم می کنی و میری سر کلاس. میبینی در بستست. می ری تو دفتر استاد بهت می گن نیست باید وایسی تا بیاد، اما تو نگرانی از اینکه کلاسو داری از دست میدی و ماه بعد باید باز تکرارش کنی (اخه در اصل دوره اتاق تمیزه و کلاس عادی نیست)، خلاصه تو این گیر و دار تازه می فهمی که ساعتت رو یک ساعت نکشیدی عقب و برا همین دبر که چه عرض کنم نیم ساعت هم زور رسیدی. در حالی که هنوز از بدو بدو نفس نفس می زنی و لپات گل انداخته با خودت فکر می کنی روزی که اینجوری شروع شده حتما روز تواِنیشخند


نوشته ی الهام در ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ در ۱۳۸۸/۸/٤

برای مامان و بابای عزیزم


26 تموم شد و امروز اولین ساعت های 27 سالگی داره سپری میشه. امسال می خوام به بهانه تولد حرف هایی از دلم رو بگم که مبادا برای گفتنش دیر بشه و پشیمون بشم.

می خوام در روز تولدم از پدر و مادر عزیزم تشکر کنم که به شدت معتقدم یکی از بهترین پدر مادرهای دنیان:

مامان و بابای عزیز و مهربونم

سلام

امروز 26 سال از روزی که من فرزند شما شدم  و شما پدر مادر من می گذره. نمی دونم من چقدر از عهده این مسئولیت بر اومدم، اما  امروز 

می خوام تشکر کنم ازتون به خاطر تلاشی که برای رشد و تربیت من کردین، تربیتی که بخش عمده داشته هام رو امروز مدیون اونم.

می خوام تشکر کنم به خاطر اعتمادی که به من کردین تو تمام  مراحل زندگیم، اعتمادی که در من استقلال فکری و اعتماد به نفس رو رشد داد. 

می خوام تشکر کنم از تمام آزادی ای که برای من قائل شدین و بهم فرصت دادین تا به واسطه این آزادی روز به روز تواناییهای بیشتری رو در خودم کشف کنم و پرورش بدم.

ممنونم از پنجره ای که به روی من باز کردین و دیدی که به من دادین تا بفهمم که زندگی تنها شادی و لذت نیست و لحظات تلخ و غمناک هم زیاد داره و این بهانه ای شد تا بتونم با کمک شما و تمام ابزاری که برام فراهم کردین خودم رو برای رو به رو شدن با سختی های زندگی آماده کنم و شدتشون رو برای خودم کاهش بدم.

ممنونم از اینکه اگر شرایط فراهم کردن تمام نیازهای من رو در لحظه نداشتین  ولی بهم یاد دادین که شاد بودن و لذت بردن یه هنره و برای همین تونستم همیشه از داشته هام لذت ببرم و برای نداشته هام تلاش کنم بدون اینکه حسرتشون رو بخورم. 

من ازتون سپاسگذارم چون با تمام وجودم درک کردم که با همه سختی ها همیشه تمام تلاشتون رو کردین تا زندگی راحت و ایده آلی رو برام فراهم کنین.

ممنونم به خاطر گذشت و فداکاری ای که در من درونی کردین تا به واسطه اون به انسان ها عشق بورزم.

ممنونم به خاطر تک تک لحظه هایی که نگرانی رو به جون خریدین تا من بتونم چیزهایی رو که دوست دارم تجربه کنم.

مامان و بابای مهربونم فقط می تونم همه چیو تو این خلاصه کنم که شما به جای اینکه من رو به نقطه خوشبختی ببرین، به من ابزار رسیدن به خوشبختی  رو دادین چیزی که به مراتب ماندگار تر و با ارزش تر از خود لحظه خوشبختیه.

شاید بیشتر از همه زمانی به تمام اینها  پی بردم که یک سال پیش با اولین تجربه زندگی مستقلم رو به رو شدم. اولین عرصه برای محک زدن توانایی ها و ضعف ها. و اونجا بود که حس کردم شالوده ای که شما برای من پی ریزی کردین خیلی بیشتر از اونکه فکرش رو می کردم محکم و عمیقه. اونجا بود که قدر تک تک زحماتتون رو صد برابر بیشتر دونستم. ره توشه ای که شما همراهم کردین بی قیمت بود.

باید این رو بدونین که شما در نوع خودتون و در جامعه ایران منحصر به فردین و آلوده خیلی از سنت های غلط ایرانی نشدین و این افتخاری شد برای من که فرزند شما بودم.

ازتون خیلی خیلی ممنونم به خاطر همه لحظه ها و زحمت ها. می دونم که الان این وظیفه منه که جبرانشون کنم و امیدوارم من هم بتونم مثل شما از پس این وظیفه بر بیام.

دوستتون دارم خیلی زیاد و براتون آرزوی سلامتی و شادی دارم و امیدوارم حالا حالا ها در کنار هم باشیم و من بتونم زیر سایتون از وجودتون بهره مند بشم.

الهام 

 


نوشته ی الهام در ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ در ۱۳۸۸/۸/٢

وااسفاااااااااااااااا

از اون سه ماه پیش که این دیکتاتور کشور رو تسخیر کرد، یه حس خیلی بدی داشتم. همش حس می کردم اگه این جانی باقی بمونه ایران هم میشه مثل افغانستان در زمان طالبان. وقتی که می خواستم تابستون برم ایران یه حس بد غریبگی و ناباوری داشتم. احساس می کردم نه این وطن من نیست که داره اینطور نزول می کنه و این بلاها سر خودش و مردمش و تاریخش و .... میاد.

مطمئنم که اگه اینها همینطوری جلون بدن میشن عین طالبان و یا حتی بدتر. خصوصا حالا که دیگه دستشون هم رو شده و افسار گریخته شدن.

هفته پیش یه ایمیل داشتم که گفته بود به بوتیک ها بخشنامه شده که حق نمایش کراوات و پاپیون در پشت ویترین ها رو ندارن. با دیدن این خبر گفتم بیا که استارتو زدن.(البته استارت شاید از خیلی وقت پیش با وجود شکنجه ها و تجاوزها خورده بود).

امروز با خوندن خبر حضور ٢ قاضی در روز جمعه در ورزشگاه آزادی جهت رسیدگی به جرائم در همان لحظه، کاملا صحنه سنگسار فیلم بادبادک باز اومد جلو چشمم که تو ورزشگاه انجام شد. با خودم گفتم : " وااسفا"ناراحتسوال


نوشته ی الهام در ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ در ۱۳۸۸/٧/٩